You are currently using public features of this website. To access extra features, you need to Sign In. Not a member? Sign Up.
I am currently
1 year(s) and 4 month(s) and 28 day(s) and 18 hour(s) and 0 minute(s) old!
   Home

   Photos

   Name Hunting

   Weblog

   Links























  Weblog

In this page, you can read about my experiences in the world as a little baby. The texts in the page will be mostly in Persian, so I am sorry if you cannot read it.


 2010 ,14 September: چه كار مشكليه اين شير خوردن همه خانواده و پرستارهاى بيمارستان جمع شدند كه اين يك كار رو ياد من بدن! خوب حالا نميشه اين يه كار رو بى خيال بشيم و بريم سراغ مرحله بعدى؟ البته اميدوارم كه بقيه كارهاى اين دنيا به سختى اين يكى نباشند. 

 2010 ,09 September: من به دنيا اومدم...

امروز صبح، من به روش سزارين (كه بعضى ها ميگن رستمين) به اين دنياى زيبا پا گذاشتم. تا اينجا كه همه چى خوب بوده، من خوابيدم، گريه كردم، شير خوردم و يه كار ديگه كه ميگن نبايد اسمشو بيارم! همه كلى قربون صدقه من رفتند و ازم عكس گرفتند. به قول اين آمريكايى ها (شايد هم ما آمريكايى ها!)، So far, so good!

به اميد ديدار شما در آينده نزديك (فكر كنم حدس زدين كه اين جمله قلمبه سلمبه از من نيست!)
 

 2010 ,23 August: دو تا خاله گلم هنوز به دنيا نيومده برام مهمونى گرفتند. البته اسم مهمونيه يك كم عجيب بود: Baby Shower! مثل اينكه قرار بود من رو بشورند، اما دريغ از يك قطره آب! تازه مگه نميدونند من خودم هنوز توى آبم و دارم اينجا واسه خودم شنا ميكنم! بگذريم.

به هر حال اميدوارم به همه خوش گذشته باشه. به من كه خيلى خوش گذشت، خصوصا كه فهميدم يه عالمه خاله و عموى مهربون دارم كه برام كلى هم كادو آوردند. يادم باشه به دنيا كه اومدم كلى ماچشون كنم. البته فعلا تا وقتى اين كار رو ياد بگيريم، يه مقدارى فقط در گوششون گريه ميكنم و شايد توى بغلشون ... كنم!
 

 2010 ,21 August: بالاخره اين بابايى صفحه اسم يابى من رو آماده كرد و براى خيلى آدم فرستاد. من هم فكر ميكنم كار خيلى مهميه. آخه اسم آدم كه الكى نيست كه همينجورى يه چيزى بذارى. كلى كار كارشناسى لازم داره كه البته من نميدونم يعنى چى. اصلا كاش ميشد پيشنهاد نوشا رو عملى كرد و صبر كرد تا من بزرگ بشم و از خودم بپرسند چه اسمى دوست دارم. راستى كه اين خواهر بزرگه خيلى چيز سرش ميشه. 

 2010 ,09 July: آقاى دكتر يه چيزى گذاشت رو دل مامانى كه منو بتونه ببينه. بعدش گفت كه اين آقا پسر شما عجب پاى بلندى داره! بعد بابا و مامان يه نگاهى به هم كردند و سرشون رو تكون دادند. فكر كنم منظورشون اين بود كه: "آره، خيلى تعجبى نداره"! آخه ميدونى، مثل اينكه قد بلند بودن توى خانواده ما خيلى مده! به هر حال فكر كنم كه خوبه آدم قدش بلند باشه و بتونه دنيا رو از اون بالا بالاها ببينه. فقط خدا كنه همه فكر نكندن چون من قدم بلنده خيلى هم بايد از سنم بيشتر بفهمم و از من توقعات گنده گنده داشته باشند. آخه من هر چقدر هم قدم بلند باشه هنوز خيلى كوچكم و نميدونم كه اگه لگد بزنم توى دل مامانى، دردش ميگيره. تازه پام هم بلنده و توى اين يه وجب جا نميشه! 

 2010 ,16 April: درست همين چند لحظه پيش (ساعت 11:10 شب) يك لگد قايم زدم به شكم مامانى كه حتى بابايى هم ديد. به نظر ميرسه كه حالا ديگه خيالش راحت شده چون ظاهرا تا الان فكر ميكرده نكنه بچه اش بلد نباشه لگد بزنه! 

 2010 ,10 April: مامانى هى فكر ميكنه كه من تو دلش وول ميخورم. هى به بابايى هم ميگه، اما اون هر چى نگاه ميكنه چيزى نميبينه. اينجورى كه به نظر مياد اينكه من يه خورده جا به جا بشم و دل مامانى تكون بخوره خيلى مسئله مهميه. اميدوارم وقتى به دنيا اومدم هم مثل الان همه چى اينقدر براى همه مهمم باشه!... [كامل] 

 2010 ,12 March: سلام،

بالاخره اين بابايى وب سايت من رو درست كرد كه من بتونم خودم رو بهتون معرفى كنم! به نظر ميرسه كه بابايى از اون زمانى كه خواهرم نوشا قرار بود به دنيا بياد گرفتار تر شده، چون وبلاگ اون رو خيلى زودتر شروع كرد. اما خوب نميشه شكايت هم كرد، چون نوشا تا وقتى به دنيا اومد هنوز وب سايت نداشت، اما من از الان كه هنوز شش ماه مونده كه به دنيا بيام، وب سايتم رو دارم و ميتونم با كسانى كه قبل از من به دنيا اومدند ارتباط برقرار كنم! بهشون بگم كه من قراره يه... [كامل]
 


  Links
      My Sister's Weblog
      My Dad's Weblog
      Pinglish to Persian Translator
      Up


Copyright © 2012 Afshin Sepehri. All rights reserved.
Last modified: September 09, 2010.